در مقدمه نمایشنامه مرد یخین** به سخنی از ویکتور شکلفسکی از مقاله ارزشمند "هنر به عنوان صنعت " اشاره شده است:
"اگر به بررسی قوانین کلی ادراک بپردازیم، می بینیم همچنان که ادراک به صورت عادت درمی آید، غیر ارادی می شود. بدین گونه همه عادات ما، برای مثال، به حوزه (اعمال) ناآگاه غیر ارادی نفوذ می کنند. اگر انسان احساس قلم به دست گرفتن و یا به زبانی دیگر حرف زدن برای اولین بار را با احساسی که از انجام این کارها برای ده هزارمین بار دارد با هم مقایسه کند، نظر ما را قبول خواهد کرد. این خوگیری، اصول ناتمام گذاشتن عبارات و جویده ادا کردن کلمات را توجیه می نماید...".
در باب ادراک
...بعید به نظر می رسد که بوی گوزن آفریقایی شما را وادار به پاورچین راه رفتن کند. غروب آفتاب نیز شما را بر نمی انگیزد تا مانند غورباغه غورغور کنید. ممکن است این مثالها بی ربط به نظر بیایند، اما نکته جالبی را ثابت می کنند "مفهوم" یک درون روی حسی، بستگی به آن دارد که مغز چه موجودی آن را پردازش می کند. در مغز غورباغه نر، غروب آفتاب محرک آواز جفت طلبی است. در مغز آدمی، غروب آفتاب به احتمال زیاد، یادآور زدن ضربه سبکی به کلید چراغ است!
هم اکنون دانشمندان درگیر شدن با پرسشهایی را آغاز کرده اند که زمانی فقط جزو حوزه فلسفه به شمار می آمدند . مغز آدمی ، جهان ما را به "بیت "هایی (bits) از داده ها خرد می کند. پس چرا ما جهان را به صورت یکپارچه تجربه می کنیم؟ در واقع اساسا چرا تجربه وجود دارد؟ توانایی حتی فکر کردن در مورد این پرسش ، شما و همه آدمیان را بی همتا می سازد.آنچه که مسلم است تفاوت انسان به همه مخلوقات از تفاوت در ساختار مغز او ناشی می شود.
به قول شکلفسکی، خوگیری همه چیز را می بلعد و زندگی را تهی می کند، در عین حال وظیفه هنر آن است که انسان: "...حس زندگی را باز یابد، هنر هست تا انسان را وا دارد که چیزها را حس کند ، تا سنگ را" سنگ آسا" نماید. قصد هنر آنست که احساس نسبت به اشیا را، آنچنان که به ادراک درمی آیند القا کند، نه آنچنان که شناخته شده اند. شگرد هنر آنست که اشیا را "ناآشنا" و اشکال را مشکل سازد، تا سختی و طول ادراک را افزایش دهد، زیرا فرآیند ادراک به خودی خود هدفی زیباشناختی است و باید طولانی شود. هنر نوعی تجربه کردن هنرمندانه شیئ است، خود شیئ مهم نیست...".
پژوهش در مورد مغز انسان تنها در جستجوی راه درمان نیست. مقدار زیادی از این دانش می تواند در زندگی روزمره کاربرد داشته باشد. مثلا زمانی که رابرت زاتور (Robert Zatorre) از دانشگاه مک گیل (Mc Gill) در مونترال می خواست بداند مغز چگونه نوای موسیقی را درک می کند، به تکنیکی روی آورد که PET (توموگرافی انتشار پوزیترون (Positron emission tomography)) نامیده می شود. تصاویر PET افزایش غلظت اکسیژن را در فعالترین ناحیه های مغز، مشخص می کنند. هنگامی که داوطلبان او به آهنگهای ساده گوش می دادند، بخشی از سمت راست مغزشان، تقریبا سمت مخالف پردازش سخن در مغز چپ روشن می شد. او به افزایش فعالیتی در مراکز بینایی مغز، در پس سر نیز پی برد. آیا مغز زیر و بم صدا را به صورت حرکتی به سمت بالا و پایین در گامهای موسیقی می بیند؟ آیا نوای موسیقی، تصاویری دیدنی در ژرفای مغزمان بر می انگیزد؟
در دانشگاه ایلی نویز نوعی بینی مصنوعی ساخته اند که بو ها را می بیند. انگار حس دیدن از همه حسهای مغز اصیل تر است و مغز همه چیز از جمله صوت، بو، فشار و... را می بیند!
آیا برای یک تن لازم است که درک کند "من،من هستم"؟ چگونه مغزمان ما را به عنوان موجودی مجزا از جهان اطراف و در عین حال بخشی از آن می شناسد؟
در باب خودآگاهی
بخشی از خود آگاهی "حس خویشتن" در طول زمان است. آدمی خود را در گذشته، حال و آینده متفاوت از هم درک می کند؛ اما در هر حال خود اوست. خودآگاهی می تواند توانایی تصور کردن اشخاص، رویدادهاو موقعیتهایی باشد که ریشه در واقعیت دارد. این توانایی گسترش از چیزهایی است که ما عملا تجربه کرده ایم اما ادراک مفاهیم انتزاعی، مانند حقیقت یا شرافت، نیاز به تصور کردن چیزی دارد که در جهان مادی وجود ندارد.
انسان کنونی قادر به شنیدن، لمس کردن، یا بوئیدن صفاتی مانند ایمان، عدالت، یا همبستگی نیست، اما می تواند آنها را توصیف کند، آنها را ارج نهد و کارهایش را بر پایه آنها قرار دهد. در مغز آدمی مفاهیمی از دلسوزی و صداقت به اندازه نان و پنیر و صبحانه واقعی اند.
"نه ما و نه اشیای دور و بر ما لزومی به بودن ندارند ، لزومی به بودن به گونه ای که ما آنها را به صورت واقعی ببینیم یا در یابیم. آنها فقط ممکن است به نوعی در ذهن وجود داشته باشند...". دریدا
"ذهن علت به وجود آمدن تمام اشیا و نظم آنهاست...". آناکساگراس
در عین حال سارتر _که دغدغه اصلی اش وجود است _در کتاب تهوع فرآیند درک اثر هنری را این گونه توصیف می کند:
"جهان تخیلی یکسره مجاز است ، من جز به یاری ناواقعی کردن خودم نمی توانم به آن راه جویم".
در این مورد کیت گور، استاد دانشگاه آکسفورد درجزوه "پژوهشهایی در ادبیات فرانسه" در شرحی بر تهوع این چنین بیان می دارد:
"...ولی شاید گیرا ترین مثال ناواقعیت اثر هنری را در موسیقی سراغ بگیریم. هنگامی که به کنسرتی می رویم، می رویم تا قطعه ای موسیقی را بشنویم. اگر ارکستر و رهبر خطاهای زیادی نکنند، هر دو خودشان را می زدایند و من از خود چنان آگاه می شوم که گویی در حضور خود خویشتن سمفونی هفتم هستم. ولی این به واقع چگونه چنین می تواند بود؟ روشن است که هیچ ربطی به ارکستر یا رهبر ندارد. آنان اجرا کننده اند و بس و می شود کسان دیگر را جایگزینشان کرد. همچنین به امواج صوتی که ادراک می کنیم ربطی ندارد زیرا اینها پدیده های مادی اند که در جهان واقعی وجود دارند. آنها بازنمونهای مادی اند که تجربه کردن چیزی را که به سمفونی هفتم می شناسیم برایمان امکان پذیر می گردانند. سمفونی روی نوک چوبدست رهبر، درون سازها، روی صفحه های نوت، یا براستی در سالن کنسرت نیست. ما فقط هنگامی می توانیم در حضور خود خویشتن سمفونی باشیم که خودمان را به قلمرو امر تخیلی انتقال دهیم ...". در این حالت است که سارتر می گوید: "من درون موسیقی هستم...".
همینطور که در معماری: آجر تیرآهن و ملات و... امری مادی هستند (مصرف کننده یا بیننده را متحیر نمی کنند)؛ بلکه معماری یک واژه ناواقعی است (واقع نشده) که ناظر را متحیر می سازد و او را به فضای دراماتیک می برد.
...
http://report.aruna.ir/archives/2008/Nov/13/1875.php

" I'll always be number 1 to myself."
Moses Malone
" If you have to climb on high hill then waiting will not make it small. Just go ahead."
Author Unknown --- Submitted by Shailesh Mishra --- India
I am a real winner. To be a winner is to follow your dream. This dream is costly but remember to achieve it at any cost." Written in 2004 by Peniel Rajkumar --- India



To create architecture is to put in order. Put what in order? Function and objects.
"Le Corbusier"
Space and light and order. Those are the things that men need just as much as they need bread or a place to sleep "Le Corbusier"
Architecture should speak of its time and place, but yearn for timelessness
"Frank Gehry"
A great building must begin with the unmeasurable, must go through measurable means when it is being designed and in the end must be unmeasurable.
"Louis Kahn"
God is in the details.
"Ludwing Mies van der Rohe "


مرد و مهتاب
نگاه باران زده شب های بی مهتاب
حوض ترک خورده حیاط و شمعدانی
ایوانی خمور
آویزان پیچک همسایه
افیون زده
و مردی که از سایه اش می گذرد
زمین
سنگین و عرق کرده
چنگ به ساقه می اندازد و
به گلدانی فرو می رود
حوض خالی آب
هنوز با ماهیان است
او را می چرخند
و سایه ها را خیس می کنند
پله ها پایین می آیند و
می خورند به مرد
ریشه ها شل شده اند و زمین
می ترسد بیفتد!
به آسمان خیره می شود مرد
پله ها را رها می کند
تا همسایه ها از آن بگذرند
به دور حوض
به افکار ماهیان
و شهادت بدهند
و کسی جایی نیست
نه جایی برای چرخ
و نه چرخی برای چرخش
و چرخشی خالی تر از همیشه
از همیشگی مرد
از مرد و مهتاب
حوض را به کناری می کشند
مهتاب بر سایه مرد می افتد
می چرخد
ترک حوض پر از ماهی است
ماهیانی که می چرخند
می چرخند و مرد
قبای خویش را به حوض می بخشد
مهتاب زیر قبای اوست
می چرخد.
ادامه
زندگی واقعا زیباست. اگر زیبا باشیم و زیبایی را دوست بداریم. اگربه زیبایی دیگران عشق بورزیم نه حسادت. اگر زیبایی طبیعت و انسان و خدا را درک کنیم و یا حداقل بی تفاوت نباشیم. زندگی واقعا زیباست!
خدا زیباست.
طبیعت زیباست
آسمان زیباست.
لیلی زیباست.
مادر زبیاست.
و شعر زیبایی دیگریست که کمکم می کند تا زیبایی خدا و عشق لیلی و محبت مادرم را ثبت کنم.
لطف خداوند بود که مجوز کتابم قریب 2 سال به عقب بیفتد و من با فراغت و آسودگی بیشتری - که تمام آنرا مدیون لیلی هستم- به مرور گذشته و آفرینش مفاهیم و حتی قالبی شاید متفاوت و نوتر دست یابم که نمود کامل و بارز آنرا در دفتر سوم ارایه خواهم کرد. شکر و سپاس فراوان بر کسی که مرا دوست دارد و چنین مفاهیم و افکاری را از من دریغ نمی کند. و هزاران سپاس از لیلی عزیزم که در گیر و دار «این» زندگی که هر کس با حرص و طمعی وصف ناپذیر تلاش می کند پله های ترقی را طی کند البته به گمان باطل خود، آرامشی زیبا و بی انتها را به من هدیه داده است. لیلی و مرد باران یکی از زیباترین هدیه هایست که از لیلی گرفته ام. من هم هدیه ای دارم برای او، کتاب « خلاقیت در آموزش و فرایند طراحی معماری» که به یاری خداوند تا آخر پاییز به اتمام خواهم رساند.
زیبا باشیم و زیبایی را دوست بداریم. زندگی همیشه زیباست.

چشمانت همه می بویند ای انسان
دوستت دارم.
